الان فقط جلوم آدمایی رو میبینم که وضعشون از من بدتره انقدر مشغول روزمرگیاتشون شدند که خودشونو بدجوری گم کردند...!
از یکیشون شنیدم که به اینجا میگفت تهران....!!!!!!!!!
سخته...خیلی سخته...
------------------------------------
فکر کنم وارد وهله ی جدیدی از زندگی عجیب و غریبم شدم...!
شماره ی ۵....
دلم برای افکار در هم برهمم تنگ شده بود خیلی وقت بود که نیومده بودم این طرفا....
میگن زمستون شده...یلدا هم اومده و رفت ....یلدا یا چله زیاد تفاوتی نداره...
اینجا که همیشه سرده و زمستون و تابستون حالیش نیست چشمام به این تاریکی ها عادت کرده...یه چیزایی میبینم...درونم یه آتش سردی رخنه کرده...این هیزم هاش آخر خودمو میسوزنند...بدنم سست و کرخت شده...تازگیا یه چیزایی یا بهتره بگم یه کسایی و میبیننم.به آدما شباهت دارند....به نظرم خیلی پوک و احمق هستند...خیلی...یکیشون هولم داد منم خوردم زمین فقط نگاهش کردم...مگه میشد؟
اینجا ماله من بود هیچکس حق ورود به اینجا رو بدون اجازه ی من نداره من گمشده ام ولی...اینجا سرزمین و زادگاه منه....!
p.s:دفعات بعدی از اینجا بیشتر براتون میگم...
فعلا...
خسته نیستم...فقط نوشتم....پس هستم...پیدام...نکن...خواهشاً...
نوشتم که باشم....
خب من که چشم آب نمیخوره...چقدر اینجا سرده!!!
ولی من که هیچوقت هیچ حسی نداشتم...شاید به خاطره اینکه یکی میخواد پیدام کنه؟ آرررره؟؟؟
فعلا که ایستادم...خسته شدم از بس راه رفتم...نمیشه که...هی راه برم...دیدی؟! حس خستگی هم پیدا کردم...انگار دارم پیدا میشم... داره خنده ام میگیره...نه...نه...میترسم وقتی لبام از هم باز شه...نشه...یعنی دیگه چیزی ازش نمونه...
p.s:هستم...نمیرم...
اصلا من دختر بودم؟؟؟ نکنه پسرم و خودم نمیدونم؟
اصلا اینا که مهم نیست...نه جدی جدی مهم نیست!
من حتی نمیدونم کجا گم شدم؟ غرب شرق جنوب یا شمال...یا نه اصلا تو تاریکی تو تنهایی تو فراموشی تو غبار...شاید همه اش باهم!
من چند وقتی میشه که یه لبخند هم نزدم...اصلا دهنمو باز نکردم...خنده دار نه؟ نه اصلا خنده نداره...اصلا هیچ احساسی ندارم...
نه مریضی نه غمی نه دردی حتی احساس تنهایی و پوچی هم ندارم....
.
.
.

خستمه...همینجوری راه میرم....به جای نمیرسم ولی انگار کسی دنبالمه....نه نمیترسم...آخه تا به حال بهم نرسیده...هیچوقتم نمیرسه...ولی میدونم ترسناکه...مثه این آهنگ نمیدونم احساس عجیبی یاد چیزای خوب و بد میوفتم....هم خاطرات خوب و هم خاطرات بد!
خاطرات؟ببخشید حواسم نبود من که خاطره ای ندارم...مهم نیست...خیلی وقته که اینا رو فراموش کردم...هنر کردم اسمم یادم مونده...نه این اسمم نبود...اسمم خیلی قشنگتر بود...ولی خب به هر حال یادم نمیاد....اشکال نداره یکی دیگه انتخاب کردم...راستی من میمیرم؟نه فکر نکنم...من از این....نمیدونم بگم شانس یا یه چیز بد؟بازم مهم نیست مهم اینا نیست...مهم هدفم تو زندگی...کسی رو دوست داشتم؟یادم نمیاد...فکر نکنم...هنوز مطمن نشدم یعنی اینکه زیاد مهم نیست گفتم مهم هدف آدمه....هدف!
هدف منم یه چیز خیلی بزرگه...شاید تو ذهن دنیا یا شما نگنجه حتی تو ذهنه خودم...بازم میگم مهم نیست...خیلی وقت بیخیال همه چی شدم! :(
زیاد برام فرقی نمیکنه...بازم میام...تا بیشتر با هم آشنا بشیم...من که گمشدم ولی تو نه حداقل حرفامو میشنوی کلا گفتم...فعلا...
کژال گمشده.
p.s:خسرو شکیبایی درگذشت...


